چتری برای گریه...

این روزها شیرهم راضی است با دمش بازی کنند اما با دلش نه...

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1392ساعت 13:12 توسط بنفشه| |

 

بار آخر! دست آخر !



من ورق را با دلم بر میزنم !



بار دیگر حکم کن ، اما نه بی دل ! با دلت دل حکم کن ! ... حکم دل ...



هر که دل دارد بیاندازد وسط تا که ما دلهایمان را رو کنیم !



دل که روی دل بیفتد عشق حاکم می شود !



پس به حکم عشق بازی می کنیم



این دل من رو بکن حالا دلت را  !



دل نداری ؟! بر بزن اندیشه ات را ...



حکم لازم !!! دل سپردن، دل گرفتن، هر دو لازم...

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 11:33 توسط بنفشه| |

هیچ وقت....

            اگه تو رو ....

                 با کس دیگه ببینم....

                             حسودی نمی کنم…!


آخه مامانم یادم داده اسباب بازی هامو بدم به بدبخت بیچاره ها!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391ساعت 11:8 توسط بنفشه| |

نامم را پاک کردی...

یادم راچه می کنی؟

یادم را پاک کنی...

عشقم را چه می کنی؟

اصلا همه را پاک کن...

هرانچه ازمن داری...

ازمن که چیزی کم نمی شود...

فقط بگوباوجدانت چه میکنی؟

شاید ان را هم پاک کرده ای؟نه!!

شدنی نیست...

نمیتوانی انچه راکه نداشتی پاک کنی!!!

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1391ساعت 16:47 توسط بنفشه| |

به خیال خودت زیرابی زدی و رفتی...

اماحواست نبود دقیقامنتظر...

همین حرکتت بودم!!!

کیش ومات!!!

نوشته شده در دوشنبه نهم بهمن 1391ساعت 15:49 توسط بنفشه| |

کاش روزهای دلتنگی من

     .

        .

            . 

          مثل دوست داشتن های  او

              .

         .

     .

   کوتاه میشد!؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1391ساعت 10:58 توسط بنفشه| |

کنار اشیانه ات

من اشیانه میکنم

فضای اشیانه را پراز ترانه می کنم

       کسی سوال میکند به خاطر چه زنده ای؟؟؟

                       ومن برای زندگی تو را بهانه میکنم نفسم!!!!

نوشته شده در چهارشنبه دهم آبان 1391ساعت 10:54 توسط بنفشه| |

ازبچگی به من اموختند که همه را دوست بدارم!!

      اماحال که بزرگ شده ام......

                       وکسی را دوست میدارم.....

                                  همه می گویند:

                          فراموشش کن!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391ساعت 11:58 توسط بنفشه| |

خدایا بامن بمان!

بادیدگانیتار می نویسم!

برای تو و برای این دل!

این دل تنگ و تنها...

وامروز تنهاتراز هرزمان دیگری هستم!

تنها تو درکنارم هستی!!

درتاروپود لحظاتم دریاب مرا...

این بنده سراسر بغض و حسرت را....

وصبر...

صبر را به من هدیه کن!!!!

نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت 17:39 توسط بنفشه| |

 این داستان واقعی است که در کشور ژاپن اتفاق افتاده است.

شخصی دیوار خانه اش را برای تغییر دکوراسیون خراب میکرد(درخانه های ژاپنی،فضای خالی بین دیوارهای چوبی قرار دارد).این شخص حین خراب کردن دیوار،در فضای بین ان، مارمولکی رادیدکه میخی ازبیرون به پایش کوفته شده است.دلش سوخت ولی یکباره کنجکاوشد!وقتی میخ را برسی کرد ، متعجب شد.این میخ تقریبا 2سال پیش،زمانی که این خانه ساخته می شد،کوبیده شده است!چه اتفاقی افتاده است؟!مگرچنین چیزی امکان دارد؟!چطور ممکن است این مارمولک درچنین محیطی 2 سال زنده بماند؟!متحیراز این مسئله کارش را متوقف کرد و در گوشه ای نشست ومارمولک را زیر نظرگرفت.دراین مدت دائما از خود می پرسید:"توی این مدت چه کار میکرده؟...چگونه و چه می خورده؟!"همان طور که به مارمولک نگاه میکرد یکدفعه مارمولکی دیگرباغذایی در دهانش ظاهر شد!مرد به شدت منقلب شد!!!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1391ساعت 18:15 توسط بنفشه| |

Design By : Night Melody